...

نحوه آشنايي جناب ابولولو با حضرت اميرالمومنين:

يکي از محبين و دوستداران نزديک اميرالمومنين شهيد مظلوم جناب هرمزان بوده است . که قبل از اسارت به دست مسلمانان فرمانرواي سابق شوش و شوشتر بوده . همچنين وي بنا بر بعضي نقل ها پسر يزدگرد سوم پادشاه وقت ايران و برادر عليا مخدره حضرت شهربانو همسر حضرت سيدالشهداء حسين بن علي بوده است . که بعد از قتل عمر بدست ابولولو هرمزان را به خاطر دوستي نزديک با ابولولو به شهادت رسانده و پيکر او را قطعه قطعه نمودند . شهيد هرمزان ايراني و در جنگ بين مسلمانان و ايرانيان در منطقا اهواز به اسارت و هنگامي که او را نزد عمربن خطاب مي برند ، وي اسلام را بر جناب هرمزان عرضه ميکند امام هرمزان از پذيرفتن آن امتناع مي ورزد . از اين رو عمربن خطاب دستور ميدهد تا گردن او را زنند که جناب هرمزان ميگويد : شايسته نيست اسير را در حال تشنگي بکشيد . از اين رو براي او ظرف آبي مي آورند . وي مي پرسد : آيا تا زمانيکه آب را نياشاميده ام در امانم ؟ عمر پاسخ مثبت مي دهد و هرمزان نيز با زيرکي خاصي ظرف آب را به روي زمين ميريزد و از خوردن آن امتناع مي ورزد . تا به اين طريق اجراي فرمان قتل را به خاطر اماني که از خليفه گرفته بود، به تاخير اندازد و عمر که از منظور جناب هرمزان مطلع گرديد مجددا دستور به قتل هرمزان حتي در حال تشنگي مي دهد که در اين بين وجود مقدس اميرالمومنين که در مجلس حاضر بوده اند . در اعتراض به حکم عمر ميفرمايند : کسي را که امان داده ايد ، نبايد بکشيد . عمر از حضرت امير سوال کرد : به نظر شما با چنين شخصي چگونه رفتار کنيم ؟ حضرت امير فرمودند : حکم اسلام اين است که فديه و مبلغ يک غلام را به نفع بيت المال مسلمين بگيريد و او را بعنوان غلام به يکي از مسلمانان واگذاريد . حضرت فرمودند : من اين مبلغ را مي پردازم و او را قبول مي کنم . و اينجا بود که جناب هرمزان با مشاهده اين بزرگواري از حضرت امير به دين مقدس اسلام تشرف يافت . و نيز از همان روز بغض و کينه عمر خطاب را به دل گرفت . حضرت نيز بعلت تشرف جناب هرمزان به اسلام ، وي را آزاد نمودند . و از آن به بعد جناب هرمزان خود را از ملازمان حضرت اميرالمومنين نمود و بيشتر اوقات خود را در مسجد و عباذت در آن به سر مي برد . آزاد گرديدن شهيد هرمزان توسط اميرالمومنين از اسارت و برقراري ارتباط نزديک وي با اميرالمومنين و بغض و کينه اي که هرمزان به خاطر محکوميت ناحق به قتل از سوي عمربن خطاب به دل گرفته بود از سويي و از سوي ديگر ظلم و ستم هايي که از جانب مغيره بن شعبه که دشمني خاصي با اميرالمومنين داشت و از دوستان نزديک عمربن خطاب به شمار مي رفت ، و شکايت هاي مکرري که حضرت ابولولو به خاطر ظلم و ستم هاي مغيره به نزد خليفه ظاهري وقت يعني عمربن خطاب ارائه نموده بود . ولي هربار با اغماض و بي اعتنايي عمر روبرو مي گرديد که اين باعث ايجاد بغض و کينه عمر که ادعاي خلافن بر مبناي عدالت بر مسلمين را داشت در دل ابولولو گرديده بود . که موارد فوق ميتواند برخي از زمينه هاي آشنايي و نزديکي بين اين دو يار اميرالمومنين را فراهم گدانيده باشد و آنان را در هدفي مشترک که قتل عمربن خطاب است همراه سازد . و اين نزديکي بين جناب ابولولو و جناب هرمزان به حدي بوده است که به نقل تواريخ غير شيعه بعد از ضربه خوردن بدست جناب ابولولو ، فرزند عمر بنام عبيدالله به محض شنيدن خبر ، اين اقدام قتل عمر را به قطع يقين به جناب هرمزان نسبت داد .  فلذا فورا بعنوان قصاص جناب هرمزان را به شهادت رسانيد . و پيکر او را قطعه قطعه نمود . و اين در حالي بود که حضرت اميرالمومنين همواره بعد از آن واقعه خواهان خون به ناحق ريخته شده هرمزان بود . ولي عثمان خليفه به ناحق بعد از عمر هرگز اين حکم را اجرا نکرد . و زماني که اميرالمومنين به خلافت ظاهري رسيد ، عبيدالله فرزند عمر از ترس جان خود به شام گريخت و به معاويه پناهنده شد که نهايتا اراده الهي جلوه کرد و در جنگ صفين به دست آن حضرت به هلاکت رسيد.

وضع ماليات سنگين و درخواست ساخت آسياب بادي از سوي عمر: 

و نيز از همين جا ارتباط و علاقه جناب ابولولو به اميرالمومنين علت ظلم و ستمها و وضع خراج و ماليات سنگين از سوي مغيره بن شعبه بر جناب ابولولو واضح مي گردد که چيزي مطابق 3 تا 4 درهم در روز بوده است و او که توانايي پرداخت چنين مبلغي را نداشته است ، چندين بار بعنوان اعتراض و تظلم به عمربن خطاب مراجعه کرد . اما نه تنها جواب مثبت نشنيد ، بلکه در آخرين بار وقتي عمر با اعتراض و شکايت جناب ابولولو مواجه شد در جواب گفت : اين در حق تو که به حرفه آهنگري ، نجاري و... آشنايي داري چيز زيادي نيست . آنگاه وي از جناب ابولولو سوال کرد : شنيده ام تو از ايرانيان هنر آسياب سازي آموخته اي که مي تواند با نيروي باد به گردش درآيد آيا مي تواني براي ما نيز چنين آسيابي بسازي؟ و او در جواب پاسخ داد : برايت چنان آسيابي بسازم که تا روز قيامت از حرکت باز نايستد . يا به نقل ديگر اينگونه پاسخ داد :چنين آسيابي بسازم که آوازه اش در شرق و غرب عالم طنين انداز شود . اينجا بود که اين کلام و سخن ابولولو ، عمربن خطاب را به ياد تعبير خوابي انداخت که مدت ها قبل ديده بود . پرنده اي  قرمز با سه ضربه ي منقار به او ضربه ميزند . که معبرين خواب اينگونه تعبير کرده اند که به زودي  تو را مردي از عجم با سه ضربهخواهد کشت . از اين رو عمر به محض شنيدن اين جمله از جناب ابولولو درباره او چنين گفت : اين غلام مرا تهديد به قتل کرد و اگر من بتوان کسي را ولو با تهمت ناروا به قتل برسانم آن کس او خواهد بود . از آن روز به بعد که جناب ابولولو که ظلم فاحش و آشکار برخورد خود را که نمونه اي کوچک و ناچيز از آن ظلم روا رفته بر جامعه اسلام و مسلمين و نيز بر شخصيت ممتاز در آن عصر و همه اعصار بعد از رسول گرامي اسلام يعني اميرالمومنين را مشاهده مي نمود که آنگونه حضرت را خانه نشين و بغض در گلو و خار در چشم ساخته و همواره راه صبر را پيشه نموده عزم خود را جزم نمود تا انتقام خشم فروخورده آن حضرت و انتقام همسرش حضرت صديقه طاهره را بستاند.

 اطلاع اميرالمومنين از اقدام حضرت ابولولو:

از جمله زير بخوبي ميتوان برداشت نمود که جناب ابولولو تصميم خود را به اطلاع اميرالمومنين رسانده بود و تقرير و تاييد حضرت را نسبت به عمل خود بدست آورده بود و يا به نحوي ديگر آن حضرت در جريان اين امر قرار داشت. چرا که طبق اين نقل : اميرالمومنين خطاب به عمر فرمودند : به خاطر ظلم ها و اعمال قبيحي که نسبت به عترت پيامبر انجام دادي تو را مي بينم که به واسطه جراحتي که از سوي عبدي که با ظلم و ستم بر او حکم مي راني کشته مي شوي  و او به خدا قسم علي رغم ميل باطني تو وارد بهشت مي گردد.و عمر در جواب گفت : اي اباالحسن ! آيا تو از کهانت و پيشگويي ابائي نداري ؟ و اميرالمومنين در پاسخ فرمودند : سخني با تو نگفتم مگر بر اساس انديشه ها و معلومات خود . و يا طبق نقل ديگري اميرالمومنين خطاب به دومي فرمودند : اي مغرور ! همانا تو را مي بينم که در دنيا به واسطه جراحت و ضربتي که از عبدي که تو از روي ظلم و جور بر او حکم مي راني کشته مي شوي و اين توفيقي است که خداوند نصيب او مي گرداند . و نکته جالب اين است که عمر بعد از آنکه بدست ابولولو مضروب گرديد و در بستر افتاد با توجه به هشدار فوق که قبلا از اميرالمومنين صادر شده بود . چندين بار خطاب به اميرالمومنين گفت : يا علي ! آيا سزاوار بود که اين کار با اطلاع و آگاهي توصورت پذيرد ؟ لذا از رواياتي نظير متون فوق استفاده مي گردد که حضرت به نحوي از اين اقدام با خبر بوده اند و آن را براي جناب ابولولو توفيقي از سوي خدا شمرده و باعث متنعم گرديدن به بهشت خداوند مي داند.

نامه حضرت ابولولو به عمربن خطاب:

کياست و زيرکي حضرت ابولولو در اقدام خود به حدي بود که او مدتي قبل از مضروب نمودن عمر ضمن نامه اي به عمر به شکل سر پوشيده و بدون آنکه عمر غرض او را بفهمد حکم و سزاي کسي را که نسبت به مولا و آقاي خود جسارت و همسر او را مورد هتک و آزار و اذيت و فرزند او را به قتل برساند ، سوال نمود و اقدام آينده خود را مستند به حکم خود او ساخت . به متن زير توجه کنيد : ابولولو به عمر نامه نوشت که جزاي کسي که عصيان مولايش را نمايد و ملک مولايش را غصب کند و همس مولايش را مورد ضرب و شتم قرار دهد چيست ؟ عمر نيز در پاسخ مکتوب داشت : بدرستيکه قتل چنين کسي واجب است . فلذا هنگاميکه ابولولو خود را به عمر رسانيد تا او را به هلاکت برساند با استناد به مکتوبه او خطاب به او کرد و فرمود : چرا عصيان مولايت اميرالمومنين را نمودي ؟ چرا همسر او فاطمه را مورد ظلم خويش قرار دادي و فرزندش را سقط نمودي ؟ آنگاه در حاليکه او را لعن مي نمود ، ضربه هاي پي در پي بر او وارد ميکرد .

روز واقعه:

سرانجام حضرت ابولولو هنر و حرفه آهنگري خود را به خدمت گرفت و خنجري دو سر که قبضه آن در وسط قرار داشت ، تهيه نمود . تا اينکه بنابر قول صحيح و مشهور در نزد شيعه در سحرگاه روز دوشنبه 9 ربيع الاول سال 23 هجري در حاليکه عمربن خطاب تازيانه بدست در حال امر کردن نماز گزاران بود که صفوف خود را منظم نمايند، خود را به وي رسانده و با سه ضربه کاري شکم خليفه را تا خاصره او شکافت و در حاليکه عده اي از نزديکان و اطرافيان عمربن خطاب قصد دستگيري و حمله به او را داشتند با زخمي کردن 13 نفر ديگر از آنان از محل حادثه گريخت . و عمر بعد از آنکه 3 روز در بستر افتاده بود در سن 60 سالگي به سوي جهنم بال گشاييد و از دنيا رفت .

سرانجام حضرت ابولولو:

بعد از گريختن جناب ابولولو از مکان وقوع واقعه در مسير راه خود را به اميرالمومنين رسانيده و به محض مواجهه با حضرت که بر درب منزل نشسته بود ، اين مطلب را ميتوان استنباط نمود که علت انتظارر اميرالمومنين در آستانه منزل اين بوده است که حضرت ظاهرا منتظر بازگشت ابولولو بوده اند . و اين بدان معني است که حضرت در جريان امر قرار داشته اند و منتظر شنيدن خبر موفقيت آميز او بوده اند . خبر اقدام خود را به حضرت مي رساند و عرض مي کند " . مولاي من ! شکم آن شخص را پاره کردم . يعني در حقيقت اشاره به همان نفرين حضرت زهرا مي نمايد که از خداوند خواسته بود که شکم عمر را پاره کند .

و حضرت با شنيدن اين خبر به ياد مصائب بي بي دو عالم حضرت زهرا افتادند و ضمن بکاء و گريه شديدي فرمودند : اي کاش امروز دختر رسول خدا زنده مي بودند و اين خبر را مي شنيدند .و حضرت بعد از آن به قدرت و اعجاز خود نامه اي براي قاضي کاشان مبتني بر پناه دادن و تکريم وي و تزويج دختر خود به او ، آن جناب را بر مرکب مخصوص خود بنام دلدل نشاندند . و او را به سرزمين شيعه نشين کاشان فرستادند . و سپس اميرالمومنين که از تعقيب ماموران حکومت با خبر بودند ، از آن مکان قبلي که نشسته بودند برخاستند و جاي ديگر نشستند و چون ماموران که در تعقيب جناب ابولولو بودن با حضرت مواجه شدند . و از حضرت جوياي ابولولو شدند که آيا او را نديده ايد ؟ و حضرت با فرمودن جمله اي به حقيقت آنان را گمراه نمودند و فرمودند :مادامي که در اين مکان بوده ام او را نديده ام .

حضور ابولولو در کاشان و اقامت وي تا پايان حيات مبارکشان: 

و اما درباره دوران اقامت و مدت زمان زندگي جناب ابولولو در شهر کاشان و سال وفات او و اينکه آيا او از فرزندان و يا نسلي منسوب به او باقي مانده است ؟ گرچه بعضي از اهالي آن منطقه به لقب ها و اسامي چون :لو ء لو ء يي ، شجاع الديني و از اين قبيل نامها منسوب مي باشند اما اطلاع دقيقي در اين زمينه براي ما يافت نگرديد.لکن با توجه به مطلبي که قبلا ذکر گرديد که اميرالمومنين او را براي ادامه حيات و تشکيل زندگي به آن ديار فرستاد و در اين خصوص به قاضي شهر کاشان توصيه و سفارشاتي فرمود و نيز با استفاده از متن زير استفاده مي گردد که وي با وجود پيگرد ها و تعقيب دستگاه حکومت آن زمان ، اما به اراده الهي تا پايان حيات خويش در اين خطه از سرزمين شيعه نشين و محب اهل بيت که حتي يک روز سابقه کفر و بت پرستي و سني گري نداشته مي زيسته است . و سرانجام بنابر قول صحيح در کنار شيعيان کاشان جان به جان آفرين تسليم کرد و در مکان فعلي مدفون گرديده است . در اين خصوص به متن زير توجه نماييد :در کتاب مجالس المومنين گويند : اهل کاشان را عقيده آن است که فيروز بعد از قتل عمر به کاشان آمده و ار خوف اعداء پنهان گشته ، اهالي کاشان نيز به واسطه علاقه به خاندان رسالت تعظيم و تکريمش کرده تا آنکه در آنجا وفات يافته و در خارج شهر مدفون گرديده است .

+ نوشته شده در ساعت توسط |